بهترینم برایت آرزو میکنم ...

برایت رویاهایی آرزو میکنم تمام نشدنی


و آرزوهایی پرشور


که از میانشان چندتایی برآورده شود


برایت آرزو میکنم که دوست داشته باشی


آنچه را که باید دوست بداری


و فراموش کنی


آنچه را که باید فراموش کنی


برایت شوق آرزو میکنم


آرامش آرزو میکنم


برایت آرزو میکنم که با آواز پرندگان بیدار شوی


و با خنده ی کودکان


برایت آرزو میکنم دوام بیاوری


در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار


بخصوص برایت آرزو میکنم که خودت باشی.


+ماه من غصه چرا؟... تو مرا داری... من شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست

+باور کن شیطونه میگه برم بزنمش!!! دهه هی میگم غصه نخور باز غمگین آپ میکنه

جملات زیبـــــــــــــا...

You have to live moment to moment, you
Have to live each moment as if it is the
Last moment. So don’t waste it in
Quarreling, in nagging or in fighting.
Perhaps you will not find the next
Moment even for an apology.

از لحظه به لحظه زندگی کردن گريزي نيست
بايد هر لحظه را چنان زندگی كني كه گوي واپسين لحظه است
پس وقت را در جدل،گلايه و نزاع تلف نكن
 شايد لحظه بعد حتي براي پوزش طلبي در دست تو نباشد

***************************************

I asked god to take away my habit

God said no it is not for me to take away,but for you to give it up

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.
خدافرمود:خودت باید آن ها را رها کنی.

I asked god to make my handicapped child whole
God said no, body is only temporary

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.فرمود: لازم نیست،
روحش سالم است،جسم هم که موقت است.

I asked god to give me happiness
God said: no, i give you blessings
happiness is up to you

گفتم مرا خوشبخت کن.فرمود:نعمت از من،خوشبخت شدن از تو.

I asked god to make my spirit grow
God said no, You must grow on your own but i will prune you to make you fruitful

از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی.

I asked god for all things that i might enjoy life
God said no, I will give you life, so that you may
enjoy all things

ازخداخواستم کاری کندکه اززندگی لذت کامل ببرم.فرمود:برای این کارمن به توزندگی داده ام

I asked god to help me love others
as much as he loves me
God said: Ahah, finally you have the ide

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست داردمن هم دیگران را دوست بدارم.

خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد
.

این روزها فقط به یاد تو نفس میکشم!!

شاید در ظاهر کیلومترها فاصله بین من و توست

 

اما هر بار دلتنگت می شوم دستانم را که روی قلبم میگذارم

 

 آرام آرام تپیدنت را احساس میکنم؛

 

چه ساده تمام زندگیم شده ای

 

و چه زیبا فاصله ها را در هم کوبیده ای و در کنارم هستی.

 

تا همیشه در من جاری باش   ...

تنها


خداهم‘بزرگ’است هم“تنها”.


ولی معلوم نیست که:


بخاطر“بزرگ” بودنش“‘تنهاست”‘


یا


بخاطر”تنها"بودنش “‘بزرگ”‘.

پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است


پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است.

پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.

و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني.

زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.


پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد.

اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.

 اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود.

هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي.

زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.


پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد.

تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.

و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.


خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.

معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است.

نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس.

نااميدي از اين چيز و آن چيز.


تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست.

و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.

اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است.

خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.


خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟

تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي.

پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم.

و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند.


فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر.

تا بي نيازتر شوي و به او نزديکتر.

راستي اما چه زيباست و چه باشکوه و چه شورانگيز، که پشت سر هر معشوقي خدا ايستاده است!


+خدایا دمت گرم یه تقلب برسون ... من یکی که نمیدونم دیگه چطور زندگی کنم

سخت نگیر، ساده باش!

دلتنگ کسی شدی؟                   زنگ بزن!

میخوای کسی رو ببینی؟             دعوت کن!

میخوای بقیه درکت کنن؟              توضیح بده!

سوالی داری؟                            بپرس!

چیزی میخوای؟                          برو دنبالش!

از چیزی خوشت میاد؟                حفظش کن!

از چیزی خوشت نمیاد؟               ترکش کن!

کسی رو دوست داری؟               بهش بگو!

 

ما فقط یک بار زندگی میکنیم

سخت نگیر، ساده باش!


شهر من...


شهر من اینجا نیست !

اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
من به دنبال دیارم هستم,

شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!

+شهر من اینجا نیست،شهر من پشت نفسهای "تو" زندانیست

خدا…

جاذبه سيب، آدم را به زمين زد…

و جاذبه زمين، سيب را…

فرقي نمي کند،

سقوط، سرنوشتِ دل دادن به هر جاذبه‌اي، غير از خداست.

به جاذبه‌اي مي انديشم که پروازم مي دهد.

خدا…

مقصد کجاست؟؟

فقیر به دنبال شادی ثروتمند و ثروتمند به دنبال آرامش زندگی فقیر است

کودک به دنبال آزادی بزرگتر و بزرگتر به دنبال سادگی کودک است

پیر به دنبال قدرت جوان و جوان درپی تجربه سالمند است

آنان که رفتند در آرزوی بازگشتند و آنان که مانده اند در رویای رفتن

خدایا کدامین پل در کجای دنیا شکسته است

که هیچکس به مقصد نمی رسد؟!

امید به خدا


یوسف مى دانست تمام درها بسته هستند اما به خاطر خدا و به امید او حتی به سوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد …
“اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شدند ، به طرف درهای بسته بدو چون خدای تو و یوسف یکیست”

عاشقانه ای برای تو

تو از آن دسته ای که من دوست دارم صبح تا شب بنشینم و تو برایم با صدای بلند کتاب بخوانی...

    فرقی ندارد جنگ و صلح باشد یا رمان باران عشق!

      


من عاشق کلمه "صبح به خیر" می شوم؛وقتی با صدای خواب آلود تو ادا شود!!!

     

حالا تو باور کنی یا نکنی...

باز من سر حرفم هستم...

قصه من و تو....

ته نداره...

باور کن نداره!!!


انقدر به تو فکر می کنم؛

دلم خیلی واسه خودم تنگ شده ! خیلی زیاد .

می خوام برم جلو آینه؛

یه سر به خودم بزنم و

یه حالی از خودم بپرسم...

+یعنی وقت می کنم؟!

+مگه تو می ذاری آخه؟!


کاش بجای حجاب:



کاش بجای حجاب:

            حیا اجباری بود

شرف اجباری بود

           راستی و درستی اجباری بود

کاش داشتن معرفت و وجدان اجباری بود



دختر کوچولو

دختر کوچک به مهمان گفت : میخوای عروسکامو ببینی ؟

مهمان با مهربانی جواب داد : بله ، حتما !

دخترک دوید و همه ی عروسکهارو آورد ، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن ولی دربین اونا یک

عروسک خیلی قشنگ دیگه هم بود …

مهمان از دخترک پرسید : کدومشونو بیشتر از همه دوست داری ؟

و پیش خودش فکر کرد :

حتما اونیکه از همه قشنگتره …

اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای

که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت : اینو بیشتر از همه دوست دارم !

مهمان با کنجکاوی پرسید : این که زیاد خوشگل نیست ؟!؟!

دخترک جواب داد : آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه 

اونوقت دلش میشکنه

+وبلاگ کاری من و ایدا مسدود شد....

گفتگو با خدا


I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

So you would like to Interview me? "God asked.

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید.


God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است.

 


What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟


Go answered ....

خدا پاسخ داد ...

 


That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.


They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.


That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

 


And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.


By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.


They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود.

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.


That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.

 


And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.


And then I asked ...

بعد پرسیدم ...


As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند؟

 


God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.


To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.


What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد.

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.


To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.

 


But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.

And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.


To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند.

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.


To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.


To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

And to learn that I am here.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم.


+ ایدام یک امتحان داره که واسش مهمه ... خدا کنه قبول شی نه تنها اینجا تو همه ی امتحانا ی زندگیت

خدا که فقط متعلق به آدم های خوب نیست !!!

یک نفر پشت سرت هست

آماده است تا که کمی پای تو لغزش گیرد …

و اگر قرار شود که بیفتی به روی زمین ، آنجاست که نگهت خواهد داشت …

همیشه از سایه هم نزدیکتر به تو !

نور هم که قطع شود ، حضورش پر رنگتر خواهد شد !


 

+ بیاین واسه همیدیگه دعا کنیم... 

تو هم مث منی انگار

تو مرا می فهمی من تو را مي خواهم

وهمين ساده ترين قصه يک انسان است

 تو مرا می خوانی من تو را ناب ترين شعر زمان می دانم

 و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی 

 

+در حد هوا فضا اعصاب ندارم

مخاطب خاص من

با تمــام مداد رنگی های دنيــا...

به هر زبانی که بدانی يا ندانی...

خالی از هر تشبيه و استعاره و ايهام...

تنهــا يک جمله برايت خواهم نوشت...

دوسـتــــت دارم خـاص تريـن مخاطبِ خـاص دنيــا...

 

منبع:http://www.mehmane-donya.blogfa.com

من شب و روز ارزویم همه خوشبختی توست...

 

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند …
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد …
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ….
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است …!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!

                                         

خــوب ِ مــن ،

همین جا درون شعرهایم بمان

تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد

به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛

من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها

شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان

تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم

+ خیلی متنشو دوس دارم مخصوصا ۳ خط اول...... یک عالمه زحمت کشیدم تا کمتر یادم بیارمش

+ داره دوباره یادم میاد....... اه لعنتطی بــــــــــــــــــــسهـ   ...کمکم کن

عاشقانه ای برای تو

 

قـلبـم

شاتـر دوربیـن عکـاسی‌ای است . . .

به تــو کـه می‌رسـد،

تنـد می‌زنـد

بـرای ثـبـت لحـظـه‌هـا . . .

                             

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

باران ندیده !

 
 سهراب گفتی:چشمها را باید شست...     شستم ولی !..
 
 گفتی: جور دیگر باید دید...    دیدم ولی !....
 
 گفتی زیر باران باید رفت....    رفتم ولی !...
 
او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!!
 
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: " دیوانه باران ندیده !! "

آیدا نوشت...

من مي نويسم و تو ميخواني .
تو اي مخاطب نوشته ها يم
گاه دلتنگ تر از هميشه ام
و تنها تر از هميشه .گاه آنقدر
خسته كه از ماندن و نوشتن
گريزانم و گاه آنقدر
عاشق كه نوشتن را راهي
براي رسيدن به آرامش ميدانم.
گاه تا نزديك شكست ميروم
اما بلند ميشوم دوباره...
كسي مينويسد از دست ها
ميداند چه كسي را مي گويم
و من ميگويم از دل...
دستها توانمند نيستند وقتي
دل عقل را به صليب ميكشد.
دارم از خودم مينويسم.قلم را
برداشته ام.دل مي گويد بنويس
و عقل در كناره...
مي نويسم بي آنكه بدانم چقدر
در نوشتن توانمند يا نا توانم.

ولي مينويسم .
حال دستهايم همان دستها
مي نويسند بي اختيار براي دل
و عقل شايد محاكمه خواهد كرد
ولي دل ....
لا بلاي كلماتم صداي موسيقي
تنهاييست و من تنها...
به آن مو سيقي گوش كن.....ببين....
من هيچ ندارم وهيچ نخواهم
هر روز عاشق تر از گذشته ام
تنها براي او
براي او كه قدرت نوشتنم ميدهد

نمي دانم نمي دانم

چرا ؟
خودش عاشقم كرد و حال
اينگونه رسوا در برابر قدرتش متحير!
شايد به سخره بگيرند آنچه
را كه مي نويسم ولي شايد ....
نمي دانم .نمي توانم نگويم.....

تنها مي دانم دلم گرفته است
و بايد بنويسم.

چندي قلم را كنار ميگذارم .
دستها هنوز خسته نيستند .

دل مي گويد بنويس....
دوباره از سر خط.
و عقل!
دلم گرفته و بايد بنويسم پس
عقل را به كنار ميگذارم .
بي مهابا خواهم نوشتم و
تو بخوان به خاطر دل گرفته ام

هر چند شايد گزافه گويي باشد.

هنوز موسيقي تنهايي موج ميزند
و دستانم....
ببين...چه سرد هستند ...مي لرزند
چشم هايم را به روي هم ميگذارم .
نسيم خنكي گونه هايم
چشم هايم را نوازش ميدهد
تا به كجا خواهم نوشت ...نمي دانم.
شايد بس است ديگر
با خودت مي گويي تا به كجا
اين نا بساماني.
ولی آرام تر شدم ....
باز خواهم نوشت ....دوباره از سر خط

اين بار بس است

دوست دارم و تا آخر خط عاشقانه پای تو ایستاده ام

گل افتابگردون

 

تمام مزرعه کافر صدایش می زدند ، گل آفتابگردان کوچکی که عاشق باران شده بود .

+خیلی سخته اگه حال اون گل افتابگردون رو داشته باشی!

تو بنویـــــــــــــس

 

براش بنويس دوستت دارم

آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس ..

          تو ... بنويس