تولدت مبارک بهترینم

خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است
تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی
زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا
تولدت مبارک


 

دستانم تشنه دستان تو، شانه هایم تکیه گاه خستگیهایت
به پاکی چشمانت قسم تا ابد با تو میمانم
بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم
چون میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
عزیزم سالروز تولدت مبارک.


 

+عزیزدلم تولدت مبارک

عاشقانه ای ارام با خدا

خداوندا...

از برای تو نوشتن سخت دشوار است...

قلم دشوار می چرخد

لیک...

دفتر من پر ز این دشوار چرخش هاست

و رد تو

رد پایکوبیهات در رقص قلم پیداست...

+خداجون دلم برات تنگ شده...

 

چه عاشقانه ایی بین ماست...

و چه ژرفایی دارد این احساس

 

وقتی که هست من از هست توست

منی که در تو تمام می شوم

 در تومحو می شوم

 می میرم

و باز از نو در تو می رویم...

 

من با تو

 معنایی پر معنا است

و من بی تو

حتی از هیچ هم تهی است...

 

چه فلسفه ای دارد این احساس

و چه عاشقانه ی پر قدری است این ٬

پروردگارم...!

2 واقعیت مهم زندگی

واقعیت زندگی





دوست عزیز موردی نداره ، سریع صفحه رو ببند و در موردش فکر نکن!
هر کسی امکان داره یه وقتی به واقعیت های زندگی برسه !!!
سخت نگیر...

یکی‌ از فانتزیام اینه که

 یکی از فانتزیام اینه که یه روز که دارم تو خیابون راه میرم یهو ببینم یه دزد اسلحه شو گذاشته رو شقیقه یه خانوم سانتی مانتال و میخواد کیفشو خالی کنه ، منم سریع بپرم بینشونو و درحالیکه دارم تفنگو ازش میگیرم باهاش درگیر شم و درحین درگیری یهو صدای شلیک شنیده شه و چند ثانیه هر دومون چشم تو چشم به هم نگاه کنیم و یهو دزده بخوره زمین و در حالیکه از شیکمش داره خون فواره میزنه من بگم : نهههههههه من نمیخواستم اینطوری شه … در همین حین پلیس از راه برسه و منو دستگیر کنه ! (شش ماه بعد)
تو دادگاه در حالیکه من دارم بی گناهیمو ثابت میکنم قاضی من رو مقصر بدونه و به قصاص محکوم کنه بعد در حالیکه من نا امید شدم یه نگاه به خانواده ام میندازم میبینم همه شون دارن گریه میکنن و یه نگاه به خانواده مقتول میکنم میبینم خون جلو چشاشونو گرفته سریع اونورو نیگا میکنم … بعد برمیگردم سپیده رو نگاه میکنم میبینم یه سر تکون میده به معنی خاک تو سرت ، عآخه به تو چه ربطی داشت نخود هر آش ؟؟؟ (بقیه شو یادم نمیاد عاخه شوکه شده بودم)
خلاصه روز اعدام فرا میرسه و منو میبرن برای اعدام ؛ بعد وقتی میخوان حکم رو اجرا کنن قاضی بهم میگه آخرین خواسته ات چیه ؟ منم میگم آخرین خواسته ام اینه که اعدامم نکنین ، بعد قاضی با همکاراش یه مشورت میکنه و با آخرین خواسته ام موافقت میکنه …
بعد منم میرم تو افق سحرگاهی محو میشم !
•.•.•.•.•.•.•.• یکی‌ از فانتزیام اینه که •.•.•.•.•.•.•.•.•
یکی از فانتزیام اینه که یه BMW بخرم بعد آرمشو بِکَنم آرم پرایدو بچسبونم …
•.•.•.•.•.•.•.• یکی‌ از فانتزیام اینه که •.•.•.•.•.•.•.•.•
ادامه نوشته